حالا دیگر غریب نیستیم

نوشته شده توسط دبیرخانه on . ارسال از : اخبار و اطلاعیه ها

حالا دیگر غریب نیستیم

عادل جهان‌آرای
روزنامه‌نگار

حالا گمان می‌کنی که توی شهر تهران تنها نیستی. تنها نیستی که به تو سخت بگذرد یا آنکه کسی تو را نشناسد. تنها نیستی، و این‌که فکر کنی هیچ‌کس را نمی‌شناسی، یا آنکه با کسی نسبتی نداری. ما آدم‌ها حتی اگر هیچ نسبت خونی با کسی نداشته باشیم، یقین داشته باش که نسبتی خاکی با هم داریم. خاکی داریم که در آن زاده شده‌ایم، رشد کرده‌ایم، شادی‌ها و غم‌هایمان را در آن به گذشته سپرده‌ایم و حالا همان خاک – حتی در غریب‌ترین مکان – ما را به هم نزدیک می‌کند. خاک خوب، آدم‌های خوبی دارد. خاک سوادکوه با آدم‌های خوبش بوی لطیف و نمناکش را توی حافظه و غیرت و خون و رگ ما جاری ساخته است، تا همدیگر را در گیرودار سختی‌های روزگار و دنیای سیمانی و بتن و دود و آهن تهران پیدا کنیم. 
حالا تنها نیستی و می‌بینی که چقدر هم آشنا داری. حالا آشناهای تو یکی‌پس از دیگر جلوی تو چون درختان زیبا سبز می‌شوند و تو به تماشای آنها خیره می‌شوی. حالا آشناهای تو از همه جای آب‌وخاک پدری‌ات آمده‌اند. از چاشم و اوریم و چرات بگیر و شک نکن تا گلوگاه و کندلوس و رامسر آشناهای تو هستند. 
حالا تنها نیستی و می‌بینی که بستگان دور و نزدیک تو، خارج از عرف وعادت‌های معمولی دیدوبازدید زیر سقفی گردآمده‌اند که در آن شاید بتوانی لالایی‌ مادربزرگ‌ها را بشنوی یا صدای زنگوله گوسفندان ده را یا آنکه صدای لَـلِه‌وایی را بشنوی که در آن مدام از عشق لیلی‌جان و دلخواه خود حکایت کند. 
حالا لـله‌وای نوازنده سوادکوهی از پس کوه‌های سترگ و دامنه‌های سخت و صعب مازندران خودش را به تهران رسانده است، ‌تا با کودکان دیروز و پریروز و پارسال‌ و سال‌های پار و پیرار و بسیار سال دیگر هم‌نغمه شود و کودکان و جوانان امروز را با شهد نوای خود شور و شیرینی زندگی هدیه کند. 
حالا نغمه‌های کتولی و ترانه‌های محلی تو را به راحتی از این شهر گمشده‌ی در خود دور می‌کند و به آرامی به سوی رودخانه‌های زیبای سوادکوه از «لفور روآر» تا«اِلاشتِ ‌روآر» و رودخانه‌های پر ناز و ادای ولوپی و راستوپی و از رود قدیم «زبرو»ی زیراب گرفته تا رود لاجیم و از آبگیر دل‌انگیز شورمست و تا آبشار گزو و دراسله و چلاک و زمور و لیزا و گلناب‌دره و چرات پرواز می‌دهد و تو شک نداری که دوشادوش درختان توسکا و افرا و انجیلی و ممرز و کرات و وولی و سِرخ‌دار و ملج و راش مشغول تماشای زیبایی‌های سوادکوه و مازندران قشنگت هستی. 
حالا با آنکه با غریبی خودت در این برهوت خیابان‌های نفس‌گم کرده و هویت‌باخته کنار نمی‌آیی، اما ناگهان همه آنها را از یاد می‌بری و فکر می‌کنی که در کوچه‌پس‌کوچه‌های ده قدم می‌زنی و بوی پِهِن و علوفه و کاه و کَمِل مشامت را نوازش می‌دهد و چِمِرِ جونکا و ونگ‌ووای تِشْک و دِمس و منگو و تَلِم را می‌شنوی و این همه تو را از شهری که شاید گاهی با تو غریبه باشد، دور می‌سازد. 
حالا با آنکه این صحراشهر و آهن‌آلود هیچ رنگ و بویی از شالی و شالیزار ندارد، ولی تو بوی شالی‌ را حس می‌کنی، بوی گل‌های دشت را احساس می‌کنی و نقش خود را حتی در آب‌های دشت شالی می‌بینی. 
حالا توی این درندشتی که زادبوم آباو اجدادی تو و من نیست و ما هم از سر حادثه اینجا پناه گرفته‌ایم تا خارج از شغل پدران و نیاکان خود کار کنیم و لقمه‌نانی به سر سفره ببریم تا با شرم و خجالت زندگی نکنیم و آبروی خود را حفظ کنیم، حداقل سالی یک روز کنار هم می‌نشینیم و همدیگر را می‌بینیم و از سال‌های رفته دور و خاک‌و‌آب غم گرفته و غریب کودکی‌هایمان صحبت می‌کنیم. 
حالا جنس دیدارهای ما فرق دارد. جنس خنده‌های ما هم فرق دارد. حالا با همه چیز خودمان فرق داریم، چون همه ماهایی که اینجا هستیم با هم فرق نداریم. ما با هم فرق نداریم، چون از یک خاک آمده‌ایم و به یک خاک هم دلبسته‌ایم. از یک زبان آمده‌ایم و به همان زبان عشق می‌ورزیم. عشق‌های ما شبیه هم است. دوست‌داشتن‌های ما شبیه هم است. 
حالا آمده‌ایم که ساعتی را سوای زندگی‌ و روزگار سخت کنار هم باشیم و با هم باشیم. کافی است که لحظه‌ای چشم‌ها را ببیندیم و بوی دوستی‌ها و فامیلی‌ها را احساس کنیم. 
حالا حداقل سالی یک بار هم شده، می‌توانیم بگوییم که تهران دیگر برای ما غریب نیست و ما هم در این غریبْ‌شهر، شولای غربت و غریبی را دور می‌اندازیم و زیر لوای دوستی و هم‌دمی و هم‌ولایتی بودن لحظه‌های خوش را تجربه می‌کنیم. 
حالا باید باور کنیم که می‌توانیم شب‌نشینی تاریخی خود را هر سال تکرار کنیم و به جای آنکه در چنبره چهاردیوار خانه‌های آپارتمانی روز را به شب تبدیل کنیم و بی‌آنکه لذتی از گشت و گذار روزگار ببریم، بیاییم از دیدار هم لذت ببریم و دیدارهای خود را دفتری از تاریخ زندگی خود سازیم. 
حالا تهران نمی‌تواند بگوید که من و تو، توی این شهر تنهایم و او یک‌تاز. حالا ما در کنار هم هستیم،‌ بگذار این شهر به دودودم و سیمان و طبیعت بی‌جان و کسل خود بنازد، ما به هم‌نشینی و شب‌نشینی و مردم خونگرم مازندران و کوه‌ها و رودها و جنگل‌ها و دشت‌های زیبای آن می‌نازیم. 
حالا به این هم‌نشینی‌های خود دل ببندیم تا سختی‌ها را فراموش کنیم و دوستی‌‌ها را تازه.